غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
238
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
در غير حضور من باهم ننشينيد و جعفر نخست از قبول اين امر خطير ابا نموده بالاخره سر رضا بجنبانيد و رشيد عباسه را به عقد او درآورد و آنگاه جعفر و عباسه بىتحاشى در مجلس هارون حاضر ميگشتند و باهم گفتوشنود مينمودند و چون جعفر جوانى خوبصورت و پاكيزهسيرت بود باندك زمانى عباسه شيفتهء او شده طالب وصال گشت و رقعهء مبنى از تعلق خاطر خويش در قلم آورده مصحوب محرمى نزد جعفر فرستاد و جعفر آورنده صحيفهء محبت را منزجر گردانيده عباسه بار ديگر باظهار ما فى الضمير پرداخت و جعفر بيشتر از پيشتر قاصد را متأذى ساخت و عباسه از جعفر مأيوس گشته بمادرش عتابه رجوع نمود و جواهر نفيسه نزد او فرستاده در حصول مقصود ازو استمداد فرمود و عتابه متقبل آن معنى شده روزى جعفر را گفت كه چنان شنيدهام كه جاريهء كه بصباحت رخسار و ملاحت گفتار موصوف است و در خاندان كرام نشوونما يافته بمعرض بيع درآوردهاند و مرا خاطر بر آن قرار گرفته كه آن قمر طلعت را براى خدمت تو بخرم و جعفر مايل ملاقات جاريهء موصوف گشته والدة را گفت كه به زودى او را به نظر مىبايد رسانيد و ام جعفر قبول نمود اما تا اشتياق پسر درجه كمال يابد در احضار آن خورشيد عذار طريق تغافل و اهمال مسلوك ميداشت و هرروز بهانهء پيش مىآورد و چون جعفر عنان مصابرت از دست داده مبالغه از حد اعتدال درگذرانيد عتابه گفت فلان شب آن كنيزك را پيش تو خواهم فرستاد آنگاه عباسه را تنبيه نمود كه در شب موعود تشريف حضور ارزانى دارد و در آن شب در وقتى كه جعفر در مجلس هارون از شراب انگور بىشعور شده بخانهء خود آمد و از مادر طلب وفاء وعده نمود عتابه عباسه را كه انتظار ميكشيد با زيب و زينتى هرچه تمامتر بحجلهء جعفر فرستاد در تاريخ امام يافعى مسطور است كه عتابه هرشب جمعه جاريهء باكره نزد پسر ارسال ميداشت و در آن شب عوض آن جاريه عباسه بخلوتخانهء جعفر درآمد و آن مست شراب شهوت او را نشناخته امريكه مقتضاء طبيعت بشريتست بين الجانبين وقوع يافت آنگاه عباسه جعفر را گفت كه ( كيف رايت خديعة بنات الملوك ) جعفر گفت فريب چيست و دختر پادشاه كيست عباسه گفت ( انا مولاتك عباسه ) و جعفر از شنيدن اين سخن مضطرب گشته فى الحال نزد عتابه رفت و گفت مرا بغايت ارزان فروختى منتظر وخامت مآل اين حال باش و چون قضا كار خود كرده بود فايدهء بر عتاب عتابه ترتب نيافت و عباسه از جعفر حامله شده بعد از قضاء مدة حمل پسر قمرمنظر از وى متولد گشت و از ترس هارون آن فرزند ارجمند را بخادمى رياشنام و قابله مسماة به بره سپرده به مكه فرستاد در اين اثناء ميان زبيده زوجهء هارون الرشيد و يحيى بن خالد غبار نقار ارتفاع يافت زيرا كه ضبط ابواب حرمسراى خلافت تعلق بيحيى ميداشت و او نماز ديگر دروب را مقفل ساخته بعضى از خدام و خواجهسرايانرا از آمد شد مانع ميگشت و زبيده نزد هارون از يحيى شكايت نموده رشيد گفت آنچه مستلزم ناموس و دولتخواهى ماست از يحيى صدور مىيابد و امريكه نميبايد در وجود نمىآيد زبيده گفت چون حال برين منوالست چرا پسر خود را